خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
229
أخلاق الأشراف ( فارسى )
1 . « اى درويش ! چون انسان كامل خدا را شناخت و به لقاى او مشرّف شد ، و اشياء را كماهى و حكمت اشياء را كماهى بدانست و بديد ، بعد از شناخت و لقاى خدا هيچ كارى برابر آن نديد كه راحت به دل خلق رساند و هيچ راحتى را بهتر از آن نبيند كه با مردم چيزى گويد و چيزى كند كه مردم چون آن بشنوند و به آن كار كنند ، دلخوش شوند و دنيا را به آسانى گذرانند و از بلاها و فتنههاى اين جهان ايمن باشند و در آخرت رستگار شوند . » و هر كه چنين كند « وارث انبياست ، از جهت آنكه علم و عمل انبيا ميراث انبياست و علم و عمل انبيا فرزند انبياست . . . » . 2 . « اى درويش انسان كامل هيچ طاعتى بهتر از آن نداند كه عالم را راست كند « 1 » ، و راستى را در ميان خلق پيدا كند « 2 » . و عادات و رسوم بد از ميان خلق بردارد ، و قاعده و قانون نيك در ميان مردم بنهد و مردم را به خداى خواند و از عظمت و بزرگوارى و يگانگى خداى مردم را خبر دهد ، و مدح آخرت بسيار گويد و از بقاء و ثبات آخرت خبر دهد ، و مذمّت دنيا « 3 » بسيار كند ، و از تغيّر و بىثباتى دنيا حكايت
--> ( 1 ) . راست كند - اصلاح كند ، بسامان آورد . ( 2 ) . پيدا كند - آشكار سازد ؛ بپراكند . ( 3 ) . بايد دانست كه « مذمّت دنيا » ، انكار دنيا نيست ، زيرا دنيا از لحاظ دين نيز « كشتزار آخرت است » و فراموش كردنى نيست ( « وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا » بهرهء خود را از دنيا فراموش مكن [ سورهء قصص ، 28 / آيهء 77 ] . در اصطلاح عارفان « دنيا » هر آن چيزى است كه انسان را از خدا بازدارد و دور سازد كه : « كلّ ما صدّك عن مولاك فهو دنياك . . . اگر نان يك شبه ندارى و به خود معجب [ مغرور ] باشى ، آن عجب تو دنياست ، و اگر ملك شرق و غرب دارى و به خدا مشغول باشى آن نه دنياست كه عقبى است » ( ميبدى ، كشف الاسرار ، 3 / 192 ، دانشگاه تهران ) . لذا انسان مىتواند در دنيا زندگانى بكند ، ثروت داشته باشد ، كار بكند و بخرد و بخورد و بپوشد ، ولى دل در آنها نبندد « درويش آن است كه بخورد و بخوابد و زن خواهد و در ميان مردم باشد ، ولى دلش با خدا باشد . » ( محمد بن منوّر ، اسرار التوحيد ، 111 - 112 ، بهمنيار ) مولوى در اشاره به همين معنى ( و با استفاده از حديث « نعم المال الصالح للرّجل الصالح » ) گويد ( مثنوى ، 1 / 29 - 30 ، علاء الدّوله ) : چيست دُنيا از خدا غافِل بُدَن * نه قُماش و نُقره و فرزند و زن مال را گر بهرِ دين باشى حَمُول * نِعم مالٌ صالِحٌ گفت آن رسول چونكه مال و ملك را از دل برانْد * زآن سليمان خويش جُز مسكين نخوانْد !